![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
یادت هست![]()
![]()
کودکی مان را
شب ها و روزهایی را که گم شده بودند دل هایی که پرپر می زدند
برای فریاد گنجشکک ها یادت هست؟
دو بادبادکی که در هم پیچیدند و من فکر می کردم که دعوایشان شده
و تو گفتی:
« آن ها عاشقند. باید با هم باشند»...و بعد رقصیدن برگ ها را دیدیم
زرد ، قرمز ،نارنجی
که باهم عشقبازی می کردند درخت هایی که خوابیدند
گنجشک هایی که پریدند و سپس......هیچ کس نبود
زمستان که شد نه تو بودی نه من
من گمشده شب بودم تو روز را گم کرده بودی
من پریشان تو بودم تو دل را بازیچه می خواستی
دلی که یخ می زد در دست سردت.................
یادت هست؟برایت آشفتم غریبانه گفتم:
« همیشه با من باش!»چه زود روزها رفت حالا....برایت می نویسم از آن چه دیدم و ندیدی
از هر چه داشتم و نخواستی از آن که بودم و تو نبودی
حالا...که رنگ نگاهت ، از یادم رفت
حالا...که پژمردم...از دست دادم...از دست رفتم...حالا...
برایت می گویم از دردی که می آزاردم
می نویسم برایت از دستی که با من بود و دلی که بی من
و نگاهی که غریبه شد با احساسم
حالا فقط یک خاطره دارم که هر شب تازه می کنمش:
« کودکی»...اگر چه دلم برایت تنگ شد
و برای معصومیتی که از دست رفت اما هنوز جای خالی تو هست
و هنوز هست دلی که بی تابی کند...برای نگاهت ماه من!برایت می نویسم که بدانی
اگرچه دوستت ندارم!!! اما ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



تویی بها نه ام


تویی بهانه ای که نگاهم را به جاده ها می دوزد وامیدی که رنج راه را از تن خسته ام می گیرد.
آری تو همانی که راز شیدایی نسیم را می داند. توئی که عهد بودن و نرفتن را با چشمهای غم زده ام بستی تا بتوانم فراموش کنم که روزی هیچ نبودم.
و حال از دوردستها برایت می نویسم. از پس قله های رفیع و ازآنسوی دشتهای وسیع. از انجا که آسمانش همیشه آبی است و زمین با تولد هر لاله لحظه به لحظه به ابدیت می اندیشد و هر دم بیش از پیش دردل این منظومه ی وسیع فرو میرود تا روزی که هیچ نشانی ازآن نباشد.
عروج قلبت به آسمان هفتم چه دل فریب و زیبا می نمود. آن زمان که تو را در عرش آسمان خویش دیدم دانستم که تو همانی که سالهاست در جستجویت بودم وحال تو را یافته ام و امروز مدتها از آن روزمی گذرد و من در زیر همان آسمان اما این بار تنهای تنها.
بی حضور نگاه تو و بی آنکه نسیم عطوفت را درفضای اطراف بیفکند.
و تو در جای دیگری هستی. بی آنکه بدانم به چه می اندیشی و چه خواهی کرد.
وقتی که خورشید آن دوار سرخ میرود که بخوابد: و آن زمان که نخستین ستاره شب نوری می تاباند و تجلی می بخشد دستهای من و تو درازمی شود به سوی همان آسمانی که زمانی نه چندان دور به آن چشم دوختی و با چشمانی اشکبار خورشید را به خانه قلبت آوردی تا قلب مهربانت را از آلودگی ها و سیاهی ها برهانی.


تویی بها نه ام



















![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

( ( آه دلم ) )
هیچ کس ازرازدلم آگاه نیست.هیچ کس ازآه دلم به جزقلب تو خبرندارد.من درمسیرقلب توام.چون مسافری و مقصدم افق دورچشمان توست. پا به پای نسیم می آیم. به میعادگاه عشق به آنجا که سالها پیش دلم را به امانت در آنجا نهاده بودم. می آیم و دلم را با خود می برم.زیرا که تو سزاوارعشقی چنین لطیف و ملموس نیستی.
تورا تنها بی وفائی سزاوار تراست.آری درورای چشمان معصومت چیزی را میبینم که بیش ازاین جای تامل نیست.دمی به سکوت بیندیش.به لحظه ای که تلا لوعشق جاده های تاریک و خالی ازرهگزرزندگیت را فروزان کرد. به زمانی که در شب تاریک و بی ستاره دلت تنهائی را به لحظه هایت فرا می خواندی ونسیم تک مونس شبهای بی فروغت بود.آری دمی به سکوت بیاندیش و به یاد آن روزها و شبهای سرد و بی روح لحظه ای سکوت کن و دراین سکوت به چشمانم بیاندیش به فروغ لرزان چشمانم که در اضطراب تنها مانده وازتشویش لحظه هائی که بی تو خواهد گذشت به خاموشی میگرایدآری مهربانم من نیازمند توهستم.نیازمند تو و دستی که در گرمایش سرمای سوزان بی کسی را به فراموشی بسپارم و نیازمند قلبی که طنین تپش مهر انگیزش آرامش بخش لحظه های پر رنجم باشد.
دلم اسیر باد است و قلبم در تسخیر کویر
وچشمانم درچنگال دریای مواج
با خورشید از حرارت عشق میگویم و خورشید باورش نمیکند.
ماه را میگویم که پاک است و ناب و او می خندد.
(( آه دلم ))

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

( ( کبوتر احساس ) )
(( کبوتر احساس ))
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

( ( فاصله من از تو ) )
اگربخواهم ازدوریمان بگویم بازهم باید سیلاب اشک میهمان چشمانم باشد ما هرچند ازهم دوریم اما در یک سرزمینیم و درمرزهای یک کشور.
من و تو آنقدرازهم دوریم و آنقدربه هم نزدیکیم که میتوانیم سواربرنسیم از فاصله بین لحظه ها بگذریم و یکدیگر را تنگ درآغوش بگیریم.
سطورکاغذ خوب میداند که چقدرتورا به خویش نزدیک میبینم و تا چه حد تورا خواهانم.
فاصله ها هم حکایت گر عشقند.همچنان که فرهاد درپس فاصله ها جان داد و مجنون مجنون شد.
و بدان هرچه تو ازمن می گریزی من به تو پایبند تر میشوم. پایبند و اسیر.
اسارت در قفس تنگ سینه ات آنچنان زیباست که شوق پریدن را ازیادمان میبرد.
هیچ شمرده ای روزهائی راکه بی تو گذرانده ام.هیچ به خاطرآورده ای لحظه هایی را که به امید دیدنت چه سر سختانه و چه صبورانه به انتظار نشسته ام و چشمان پرغمم را انقدرازحسرت وانتظار خالی ازاشک کرده ام که تنها امید بازگشت فروغ چشمانم دیدار دوباره ی توست.
نمی دانم کدامین عاشق دیوانه ای این چنین زندگی پیشه میکند.حتی شقایق هم که داغدارترین است ازداغ عشق من خجل می شود.
گوئی که تمام لطف و طراوت را ازوجود تو گرفته اند وعشق وصمیمیت جای خود را به کینه وانزجارداده است.
چگونه اثبات کنم که تردید تو سرابی بیش نیست. بدان که تو آن باران آرام وبی خروشی هستی که در کویر تنهائی هایم برزمین خشک و باران ندیده قلبم میبارد. توهمانی که عشق را برایم به ارمغان می آوری.
(( فاصله من از تو ))

یادت هست
