تبليغاتX
كاش دفتر زندگي ام بدون صفحه اي از نام تو بود .كاش در شهر خاطراتم خانه ات ويران ميشد وكاش پاسبان چشمانم وقتي كه چشمانت با نگاهي نگاهم را دزديد ،در خواب نبود كاش عطر حضورت را به نبض روح من نمي پاشيدي و من فراموش مي كردم رايحه ي خوش با من بودنت را. كاش با اسب نگاهت جاده هاي خاكي دلم را نمي تاختي و گرد و غبار رفتنت بر چشمانم اوار نمي شد.. و كاش هر گاه به ماه اسمانت مي نگري مرا ميان هر انچه از من به ياد مي اوري ، پيدا كني افسوس كه نه تو مرا به ياد مي اوري ونه من تو را از ياد مي برم اگرچه ارزو داشتم كاش هرگز نمي ديدم ترا **********************************************نشسته ام در ساحل زیبای نور تا بخوانم کامنت شمارا در زیر ستاره پر نور************************************* بوسه محبت
آه دلم000000000000000000000! سه شنبه 7 شهریور1385 5:43 بعد از ظهر

 ( ( آه دلم ) )  
 

هیچ کس ازرازدلم آگاه نیست.هیچ کس ازآه دلم به جزقلب تو خبرندارد.من درمسیرقلب توام.چون مسافری و مقصدم افق دورچشمان توست. پا به پای نسیم می آیم. به میعادگاه عشق به آنجا که سالها پیش دلم را به امانت در آنجا نهاده بودم. می آیم و دلم را با خود می برم.زیرا که تو سزاوارعشقی چنین لطیف و ملموس نیستی.

تورا تنها بی وفائی سزاوار تراست.آری درورای چشمان معصومت چیزی را میبینم که بیش ازاین جای تامل نیست.دمی به سکوت بیندیش.به لحظه ای که تلا لوعشق جاده های تاریک و خالی ازرهگزرزندگیت را فروزان کرد. به زمانی که در شب تاریک و بی ستاره دلت تنهائی را به لحظه هایت فرا می خواندی ونسیم تک مونس شبهای بی فروغت بود.آری دمی به سکوت بیاندیش و به یاد آن روزها و شبهای سرد و بی روح لحظه ای سکوت کن و دراین سکوت به چشمانم بیاندیش به فروغ لرزان چشمانم که در اضطراب تنها مانده وازتشویش لحظه هائی که بی تو خواهد گذشت به خاموشی میگرایدآری مهربانم من نیازمند توهستم.نیازمند تو و دستی که در گرمایش سرمای سوزان بی کسی را به فراموشی بسپارم و نیازمند قلبی که طنین تپش مهر انگیزش آرامش بخش لحظه های پر رنجم باشد.

 

دلم اسیر باد است و قلبم در تسخیر کویر

وچشمانم درچنگال دریای مواج

با خورشید از حرارت عشق میگویم و خورشید باورش نمیکند.

ماه را میگویم که پاک است و ناب و او می خندد.

      (( آه دلم  ))   

                                                                                

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

کبوتر احساس............................! سه شنبه 24 مرداد1385 4:48 بعد از ظهر

 ( (    کبوتر احساس    ) ) 
 
 
بازهم کبوتراحساسم بال می گشاید تادرآبی بی کران آسمان قلبت به پروازدرآید.گویا سالهاست که مفهوم پرواز درگنجایش ذهنش نیست.
چشمانم را هم آغوش خواب میگردند اما قلم هنوزهم درمیان انگشتانم به روی کاغذ می لغزد ورقص کنان ازعشق می نگارد.عشقی که سالها دروغ می پنداشتمش و حال دربرابراین قدیس این قدیس عشق سربرسجاده میگذارم و می ستا یمش.
عشق....حتی نامش نیزمرا به وجد می آورد.این حس ناب که گاه چو آتشفشان فوران می کند و گاه فرو می نشیند و تا زمانی که با من بماند برباورخویش خواهم ماند و عاشق بودن وعاشق ماندن را خواهم آموخت.
محبوب من خوب می دانی که هیچ چشمی دروغ نمی گوید.حتی چشمان سرد وبی روح ابلیس که تنها فریب در آن موج میزند.فریبی سرد همچون قندیل های آویخته بر سردرغارهای بی روشنائی گناه.
پس چگونه باور کنم تنفری را که بی رحمانه دررگهایی حیاتم تزریق می کنی حال آنکه درلرزش دستانت استواری عشقت را می بینم و در ساحل خیس چشمانت غمی به وسعت عالم خانه کرده است که دلم را به درد  می آورد.
از چه گریزانی از من و عشق من.از من و نگاه من و از لحظه های بی تو بودنم.از چه رو آهنگ رفتن را برای لحظه های سرنوشتم مینوازی.حال آنکه مدتهاست که با منی.پس تا ابد با من بمان.بمان که تو تنها امید زندگی هستی برای من.
      (( کبوتر احساس ))   

                                                                                

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

فاصله من از تو........................................ سه شنبه 17 مرداد1385 5:25 بعد از ظهر

Hosted by Tinypic.com

 ( (    فاصله من از تو   ) ) 

 

 

 

اگربخواهم ازدوریمان بگویم بازهم باید سیلاب اشک میهمان چشمانم باشد ما هرچند ازهم دوریم اما در یک سرزمینیم و درمرزهای یک کشور.

من و تو آنقدرازهم دوریم و آنقدربه هم نزدیکیم که میتوانیم سواربرنسیم از فاصله بین لحظه ها بگذریم و یکدیگر را تنگ درآغوش بگیریم.

سطورکاغذ خوب میداند که چقدرتورا به خویش نزدیک میبینم و تا چه حد تورا خواهانم.

فاصله ها هم حکایت گر عشقند.همچنان که فرهاد درپس فاصله ها جان داد و مجنون مجنون شد.

و بدان هرچه تو ازمن می گریزی من به تو پایبند تر میشوم. پایبند و اسیر.

اسارت در قفس تنگ سینه ات آنچنان زیباست که شوق پریدن را ازیادمان میبرد.

هیچ شمرده ای روزهائی راکه بی تو گذرانده ام.هیچ به خاطرآورده ای لحظه هایی را که به امید دیدنت چه سر سختانه و چه صبورانه به انتظار نشسته ام و چشمان پرغمم را انقدرازحسرت وانتظار خالی ازاشک کرده ام که تنها امید بازگشت فروغ چشمانم دیدار دوباره ی توست.

نمی دانم کدامین عاشق دیوانه ای این چنین زندگی پیشه میکند.حتی شقایق هم که داغدارترین است ازداغ عشق من خجل می شود.

گوئی که تمام لطف و طراوت را ازوجود تو گرفته اند وعشق وصمیمیت جای خود را به کینه وانزجارداده است.

چگونه اثبات کنم که تردید تو سرابی بیش نیست. بدان که تو آن باران آرام وبی خروشی هستی که در کویر تنهائی هایم برزمین خشک و باران ندیده قلبم میبارد. توهمانی که عشق را برایم به ارمغان می آوری.

 

 ((    فاصله من از تو   )) 

                                                                                         

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

بهار زندگی............................... دوشنبه 9 مرداد1385 12:7 بعد از ظهر

      بهار زندگی   

در تمام کوچه پس کوچه های پاییزپی ات گشتم حتی لا به لای برگهای زرد وخشکیده درختان جنگل*همه جا حس می کردمت اما پیدایت نکردم می فهمیدمت اما........

تمام زمستان را درپاکی و سفیدی برف*در سرمای سنگین و بیروح کوچه های یخ زده محله تان............اما نیافتمت.

تو بودی اما تورا گم کرده بودم*در وجودم و سرما بر سنگینی غم گمشدنت می افزود و دل گرفته ام حال ترکیدن بر وجودش نمانده بود.

بهارشد درکوچه های سرخ و سبزرزها و یاسها درپی ات گشتم به قول سهراب پای پرچین ها...حتی صدای پایت را نیزکنارچشمه ها احساس میکردم.دوستت داشتم بیش ازهمیشه و پیدایت روشن تراز گذشته*وقتی که درختان مرده را دوباره زنده گردانیدی و جوجه گنجشک ها چشم به جهان زیبایت گشودند*تورا احساس میکردم با تمام وجود مانند زمانی که متولد شدم.پاک و مطهرمثل یک فرشته با دو بال سپید.چگونه می توانستم باورکنم زمین مرده دوباره زنده شده بود وزندگی را از سر گرفته*اما باورکردم وقتی که قا صدک خبرآورد که او نیزتورایافته است.

     بهار زندگی  

                                                                                        
 

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

حرف دل خودم.....................................! یکشنبه 25 تیر1385 12:47 بعد از ظهر

    Bat حرف دل خودم  Bat  

 روزگاری دیرینه است که میگذرد ومن طبق معمول تنها درخانه هستم.همه جای خانه راسکوت غریب گرفته است ولی نه*که پرندگان با جیک جیک گوش خراش خود و نسیم که در میان درختان میپیچد و آنان را به هلهله وشادی امید وارمی سازد.

این سکوت جانفرسا رامی شکند و آن را تلخ ترمی کند.اگراینگونه می نویسم برمن خرده مگیر!چراکه دیگرنه آوای نسیم ونه ناله پرندگان هیچکدام برایم زیبا نیستند و دیگرازآنها نفرت دارم.

من به دنبال آوازونوائی هستم که مراازتنهائی درآورد.زره ای فقط زره ای محبت و لبخند به من هدیه کند.نسیم به فکردرختان است و پرندگان به فکرفرزندان خود برای آنها نغمه سرائی می کنند. پس مرا چه سود؟

من به دنبال چشمان مهربان توهستم  که بایک نگاه*غبارغم تنهائی راازخم پاک کند من به دنبال چشمان مهربان هستم که با من به دنبال لبخند محبت آمیزی که درعین آرامی وسکوت خود*سکوت درونم را بشکند ودرون من نیزشادی کوچکی برپا سازد.

من اینک جویای زببائیهای طبیعت ودشت و صحرانیستم من اینک به دنبال زیبائی محبت یار مهروهمدم وعطوفت عشق هستم ودرپیآن پنجره های اتاق تنهائی را خواهم شکست وچشمانم راحریصانه بگشایم وبه همه جا بنگرم تا شاید پیدایشان کنم؟.

 ( ( حرف دل خودم ) )

                                                                                         

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

 
سلامي به گرمي عشق ، به زيبايي گلهاي بهاري و به كوبندگي تپش قلب و گرمي اشك، سلامي به سوزناكي غم ، سلامي چون اشك‌ ، اشكي چون شمع‌ ، شمعي چون نور و نوري چون تو و سلامي به وسعت اقيانوس هاي بيكران كه از اعماق قلبم سرچشمه مي گيرد و از راههاي پرپيچ و خم به سوي شما پرواز مي كند. كلاهم را از راه دور برايتان پست مي كنم. اگر نوشته هايم را روي درد تنهايي تان بگذاريد تحريرهاي نازك قلبم را خواهي شنيد. دردي كه سالهاست بر قفسه سينه نقش بسته است، .............دردي از تنهايي............................ ...............دردي از بي كسي.......................... ................و دردي از دل شكستگي.....................

explorer blog